این روزا....
سلام نفسم بازم یه معزرت خواهی واسه اینکه دیربه دیر می تونم آپ کنم ولی تا اونجایی که بتونم اتفاقات مهم رو توذهنم نگه می دارم تا تو یه فرستی پیدا کنم وبرات بنویسم....
الانم با کلی خبر اومدم تا واسه فندقم یادگاری بذارم تا وقتی بزرگ شد ازخوندنشون لذت ببره ...
گلم تو این مدت چند روزی بودکه رفته بودیم باغ پدرجون چون داشتن محصولات باغ رو برداشت می کردن
شما هم که عاشق باغ چون آزادانه شیطونی می کنی و از اینکه می بینی کسی باهات کاری نداره کیف می کنی ...
جونم برات بگه دیگه تولد دایی مهدی هم 27 مهر بود که عمه جون یه مهمونی خودمونی گرفته بود که خیلی بهمون خوش گذشت ایشالا تولد صد سالگی...
مامانی بعدش خبر خوش نداشتیم چون هردوتایمون سرما خورده بودیم و اصلا حال خوشی نداشتیم چند روزی خونه استراحت کردیم
تازودی خوب بشیم بابایی هم خیلی بهمون میرسید مرسی خیلی دوست داریم...
عروسک خوشگلم 91.7.1 چند قدم بدون کمک تاتی تاتی راه رفتی
مامان قربونت بشه که خودت بیشتر از ما ذوق کردی و شروع کردی به دست زدن باباجونم خیلی ذوق کرده بود زودی برات اسپند دود کرد که جیگرم یه موقع چشم نخوره ....
خلاصه مامانی کلی عکس خوشگل داری که چند تایشونو برات میزارم...







این روزا....
